هر روز ساعت ٩:٣٠ميريم مهد تا ساعت ١١كه وقت ميان وعدست خوب از روز اول تا الان هر وقت كه رسيدم داري گريه ميكني اخه چرا نفسم به خدا كه منم تو اين تايم دلم ميگيره از دوريت ولي فكر ميكردم دوست داري مهدو ارشام امروز ديگه طاقت نئ اوردم برم خونه دم در مهد از دور نگات ميكردم تو حياط بودين يكم گريه باز مربيت دست تو ميگرفت ميچرخوند باز كمي گريه ولي خوب أروم شدي نسبتا تورو خدا همه چيو سخت نكن ميدونم طول ميكشه عادت كني هميشه كه با من پارك ميومدي كلي سمت بچه ها ميرفتي ولي تو مهد نميري من دلم طاقت گريه هاتو نداره ارشامم نفسم ميگيره امروز تا اومدم بيام بگم بسه ميبرمش ساكت شدي اومدم تو تا منو ديدي اروم شدي رفتيم بالا غذا خوردي با خوشحالي باي باي كردي ب...